بهترین ها برای تو

مهربان ترینم در قلب من آفتاب تابان باش..

به مناسبت اولین سالگرد ازدواجمان

نوشته : lili در ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ٥ امرداد ۱۳٩٠


بدون من


من از تو دل نمیبرم اگر چه از تو دلخورم
اگر چه گفته ای تو را به خاطرات بسپرم

...هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام
منی که در جوانی ام بخاطرت شکسته ام

تو در سراب آینه شبانه خنده میکنی
من شکست داده را خودت برنده میکنی

نیامدی و سالها نظر به جاده دوختم
بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم

رفیق روز های خوب رفیق خوبه روزها
همیشه ماندگار من همیشه در هنوزها

صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی
به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی

امیر ارجینی

نوشته : lili در ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢٩ تیر ۱۳٩٠


فاحشه

فاحشه کسی‌ است که در زندگیش از همخوابگی با بزغاله نگذشته است و از همخوابگی با بزمچه نیز نمی گذرد اما قصد دارد با دختر باکره ازدواج کند ...!!!

نوشته : lili در ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠


به مناسبت بهار

به یاد هم بودن قشنگ ترین هدیه ای است که نیاز به با هم بودن ندارد...

سال نو بر همه ایرانیان مبارک

نوشته : lili در ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۳ فروردین ۱۳٩٠


دوست

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود..

برای ستاره ای که من خیلی دیر بهش رسیدم!

نوشته : lili در ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳۸٩


یادداشت روز

گر به دولت برسی مست نگردی مردی...!

نوشته : lili در ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳۸٩


زمینی

 

نیا باران!
زمین جای قشنگی نیست !
من از اهل زمینم،
خوب میدانم ،
که گل در عقد زنبور است
ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست می دارد...



نوشته : lili در ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱٦ اسفند ۱۳۸٩


چه طوری از گلوشون پایین میره؟

نوشته : lili در ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ٤ اسفند ۱۳۸٩


از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان من یک فمینیست هستم

اولین بارجرقه های  فمینیسم  من  در سن کودکی زده شد وقتی دیدم که  مادر بزرگم پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب می کند و آنها حق دارند با شورت دور حیاط بدوند ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه  بسیج می شوند تا دامن مرا روی پاهای کودکانه و بی خبرم بکشند و مدام  گوشزد کنند که درست بنشین. ذهن پنج ساله ی من نفهمید ( هنوز هم نمی فهمد) که  چرا آن چیزی که وسط پای پسر عمه ام است باید با لفظ طلا آراسته شود و حتی گاهی با الفاظ ( شومبولتو بخورم) خورده شود ولی آن چه من دارم مایه ی شرمساری است و باید پوشانده شود. ذهن پنج ساله ی من حتی وقتی ده ساله شد نفهمید که چرا آنها باید راحت ته کوچه دوچرخه سواری کنند و من با هزار مکافات و یواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به من بخندند.او هرگز نفهمید چرا  وقتی بالغ شدم و آن دو جوانه ی سرکش در سینه هایم رویید باید آن را زیر مقتعه ی چانه دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا برجستگی های بدنم را از چشم ها بپوشانم. ذهن من هرگز نفهمید چرا هرچه مربوط به زنانگی من  است زشت و پنهانی و گناه آلود است و هرچه مربوط به مردانگی پسر هاست قابل افتخار و  ستودنی و حتی به روایتی خوردنی است.

**********************

ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یک دختر ناقص و نیمه است؛ نمی فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست. او انقدر بچه است  که الکی الکی زن مردی می شود که دوستش ندارد وگفته میشود سخت نگیر در آینده خواهی داشت!. او حتی نمی فهمد چرا درخانواده ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی می کنند و زن ها طرف دیگر ظرف می شورند و مزخرف می بافند. او نمی فهمد که چرا شوهرش التماس می کند که لطفا جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می کشد. او نمی فهمد چرا سیگار کشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نا درست. او نمی فهمد چرا وقتی مردش را نمی خواهد سالها باید  دنبال طلاق بدود در حالیکه اگر مرد بود در یک هفته می توانست زنش را طلاق بدهد

************************

ذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسر های هم دوره اش زحمت کشید تا دانشگاه برود ، آنها خرخون لقبش دادند. این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای ورودی اش شاگرد اول شد تهمت زدند که  معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است. بعدها مجبور شد هر  تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت. مجبور شد  از زبان یک پزشک همکار( که زن بود )بشنود که ” پیش دکتر زن نرو، زن ها همه بی سوادن” و هیچ نگوید و دم نزند.مجبور شد دو برابر تلاش کند تا نامش نصف اعتباری که باید را بیابد. مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تا مبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که ” زن ها دست به فرمون ندارند”.مجبور شد دو برابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها موفق شود و دو برابر آنها پول در بیاورد. مجبور شد دو برابر مردها وبلاگ بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخر سر هم متهم شود که زنانه نویسی می کند و در واقع “مرد” است..

*********************

از همه ی اینها گذشته ،نگارنده زن خوشبختی محسوب می شود. در خانواده ای  مرفه و غیر مذهبی بدنیا آمده ،  امکان تحصیل  و امکان فرار از آن چهارچوب های غیر منصفانه و زشت را داشته است . او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده است.

با این همه زخمی  وخسته است.

خسته است از اینکه از زبان" مردهای بی خاصیت و احمقی" که نصف ضریب هوشی او را ندارند  شنیده است که زن ها منطق ندارند، زن ها دست به فرمان ندارند.

خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار می دهد که چرا حجابت کامل نبود  و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و  از مرد نمی پرسد که چرا مثل یک" حیوان" رفتار کرده است.

خسته است از جامعه ای که  اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند، خسته است  از جامعه ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه  بیشتر و برای زن سنگسار است.

خسته است  از جامعه ای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش با افتخار لگن خاصره شان را جلو می دهند و به شومبول های طلای خود می نازند .

بر او ببخشایید اوخسته است ازجامعه ای که حتی معنی فمینیست را نمی داند

 

شیرین عبادی








نوشته : lili در ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢ اسفند ۱۳۸٩


دلقک

چه تلخ است دلقک باشی و بگریانی...

نوشته : lili در ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱ اسفند ۱۳۸٩