انقدر نامه نانوشته دارم ،انقدر تلفن نکرده دارم ،انقدر قرار نرفته دارم... خيلی کار دارم ودوباره همه چيز رو فراموش کردم..دوباره شدم مثل چند ماه قبل ..خسته شدم هرشب مهمونی هر شب بيرون تا ديروقت و با کمال پررويی صبح ساعت ۶ سر کار،کم خوابی عجيب روم تاثير ميزاره جلوی فکر کردنم رو ميگيره ..نميتونم درست تصميم بگيرم .
ولی نميتونم از اين فرصتای اخر استفاده نکنم ..اخه چرا ؟مامان چرا نذاشتی از مجردی سير بشم ؟
تو چرا انقدر گير دادی اين همه دختر اين همه از من بهتر،عاشق شدی عزيز ؟سخت اشتباه کردی شايدم زود بود برای اين تصميم !!!
من تو رو ميخواستم ولی نه امروز حداقل ۴-۵ سال ديگه بابا هنوز ارزوی خيلی چيزا رو دلمه ،هنوز خيلی کارا دارم که به جرم دختر بودن نکردم ..وتازه داشتم جا مينداختم تو خونه که من هم حق دارم خيلی کارا رو بکنم داشتم اعتماد کسب ميکردم من برای رسيدن به اين نقطه خيلی تلاش کردم ،ولی نذاشتی ،بد کردی عزيز من بد کردی
تو هم فکر کردی من از دستت دارم ميپرم..چرا؟بارها بهت گفتم :انچه را دوست ميداری ازادش بگذار اگر به تو برگشت مال توست واگر نه بدان از اول هم مال تو نبوده...
ازادم گذاشتی و من هرچی سعی کردم نپرم نشد ..و هر چی سعی کردم به تو هم پرواز رو ياد بدم نخواستی ياد بگيری گفتی ؛برای عاشقا پرواز قدقنه!!!
من رو از هر چی عشق بود سير کردی،از همه جملات عاشقونه فراری دادی..هر چی فرياد زدم نميخوام گفتی زوره بايد بخوای ...
و من هم بعد از اين همه سال بعد از اين همه زير ابی رفتن جلوی خودت پذيرفتم..و لی با ترديد
من هنوز دست از شيطنتم برنداشتم،هنوز بازيگوشه بازيگوشم
چی شد فقط اومدی يه سر خونمون که اسمتو رو زبونا بندازی؟به مرادت رسيدی؟ کور خوندی .
خسته شدم انقدر چکم کردی چرا هيشکی نميفهمه ؟ همه ميگن ديگه بايد بشی زن زندگی ميخوام نشم من هنوز امادگی شو ندارم..و اين رو هزار بار بهت گفتم .
من يواشکيت همه کاری ميکنم ..مهمونی ميرم ،کوه ميرم ،اسکی ميرم ..تو داری از من ادمی که دوست ندارم ميسازی من قرار نبود اينجوری بشم الان حريص شدم از هر فرصتی استفاده ميکنم برای دو در کردنت!
بزار زندگيم رو بکنم ،توی اين دو ماه اخير فقط دو بار ديدمت،تو ديونه شدی ..فقط دلم برات ميسوزه..همين..

نوشته : lili در ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ دی ۱۳۸٢


وقار دختر ۲۵ ساله

مادر من!
مگر چه عيب دارد که من ،در سن ۲۵ سالگی هم با بچه ها گرگم به هوا ،قايم باشک و اتل متل بازی کنم ،چه فرق دارد دختر باشن يا پسر،جدا چه عيبی دارد؟
من ۸۰ ساله هم شوم باز کودک ۵ ساله کوچه و خيابانها هستم ،من عاشق همان دورانم که بدون هيچ ترس و واهمه ای از درخت خرمالوی حياط بالا ميرفتم تا يک خرمالوی گنجشک خورده ای را زا اخرين شاخه درخت بچينم،ان زمان بدون هيچ وحشتی ريسک ميکردم ،ان زمان واقعا چه بيخيال بودم و دلگرم از بيمه کننده هايم و نترس از فرداها...
من از فردا ها نميترسم ،من از بزرگ شدن نمی ترسم ،من به حرفهای مامان که هميشه ميگه :پس وقار يک دختر ۲۵ ساله کو ؟توجهی ندارم...
چون طرفداران وقار خيال ميکنند که دختر بايد قبل از تاريکی هوا منزل باشد ،تا زمان ازدواج پشمهای صورت را با خود حمل کند ،ارايش نکند ،با هيچ پسری حرف که چه عرض کنم ،نگاه هم نکندوهزاران حديث نازل شده ديگر....
مادر جان!
اگر اينها پسنديده است و توليد کننده وقار ،بدان کارخانه وقار من تعطيل است..من ميخوام جهنمی باشم (اگر وجود داشته باشد)چون جهنم جای من و همفکران من است ..بگذار بهشت مال حکام ما باشد ..!!!!مادر من ،بگذار اين دنيا را انطور که دوست دارم سپری کنم و جهنمی شدن را با جان و دل ميپذيرم...بگذار لحظاتی سر شار از احساس و عاطفه داشته باشم مثل کودکی ها...
من از زن شدن ان هم از نوع ايرانی(صبحانه،نهار ،شام)بيزارم.من هزاران بار بر دستانت بوسه ميزنم ولی ازاينکه مثل تو زندگی کنم گريزانم.
مادرمن کودکی ها را فراموش کردی و به من سخت ميگيری و من خيره تر از انم که حرفهايت را بپذيرم...بد نيست گاهی با برگشت به گذشته ديدگاه ات را تغيير دهی و با خلوص همه چيز و همه کس را دوست داشته باشی...
پس دستان مهربانت را به من بسپار تا به ياد انها بياورم که چگونه بايد زلف عروسکها را نوازش کنی.......

نوشته : lili در ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ٤ دی ۱۳۸٢


 

عشق ،نوعي گفتن است و عالی ترين نوع گفتن

و به حق نوشته هايت زيبا بود و هست ، من باز هم ميگويم که نوشته هايت سبک نادر ابراهيمي(نويسنده محبوب من)است و من نوشته هايت را دوست دارم.

من قبل از اين که همديگر رو ببينيم بهت گفتم: "من فقط نوشته هات رو دوست دارم". ايا چيز ديگه اي گفتم که فراموش کردم ؟!

تو حتی گفتي چه فايده که من تو رو ببينم ؟بهت گفتم دوست داري خوب هم نبينيم.

باور کن احساس بدي توي اين مدت داشتم همش حس ميکردم توپيش خودت ميگي اين يه دختر سوءاستفاده چي بود !!

ولي باور کن نبودم من دوست داشتم ما باهم دوستي کنيم ،کمک هم باشيم مثل دو تا همکار.

اما دوست من تو به خطا رفتي و من اين رو تو حرفات و نوشته هات فهميدم

من دوست ندارم دوستاي خوبم رو از خودم برنجونم من تا حدودي از شرايط اتم برات گفتم و فکر ميکردم ديگه تو بايد فهميده باشی که من ادم دوستي همراه با عشق نيستم ولی متاسفانه!!!

اما دوست خوب من در اين مدت سعي کردم جواب تلفنت رو ندم و نه اينجا ونه تو بلاگ خودت هيچ حرفي نزنم تا کمي زمان بگذره ،شايد گذشت زمان بعضي حرفا رو از طرف من بهت بگه ،ببينم گفته؟!

اي مهربان فرصتي بايد ،نه برای دوست داشتن بلکه براي جبران زحماتت .بيا باهم روي ماه خدا را ببوسيم و خرده ای به خدا نگيريم براي هيچ چيزي!!!

بيا با هم دوستی را پاس داريم و بر عشق نفرين کنيم که سخت  ويرانگر دوست داشتن است.... 

نوشته : lili در ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۳ دی ۱۳۸٢


 

نوشته : lili در ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱ دی ۱۳۸٢